تبليغاتX
Lost for Words

Lost for Words

 

موهای پیشانیش را به کناری نوازش کرد و پرسید : از چه روی پریشانی؟

چشمانش را بست  : دیریست که به شکی دچارم.

به آرامی پرسید : و آن چیست؟

پاسخ داد : آنچه اُلمپیس را قرار گاهِ من ساخته.

گفت : دست تایتن ها را از این وادی کوتاه ساختم، هیچ میرایی را به آن بار نیست، اُلمپ، عاشقان را یگانه ماواست. تو به قلبت شک داری؟

گلایه کرد : تو را چه می شود شاه خدایان؟ چون است که مدام، سخن از دل میرانی؟ چه بسا به سزای آنچه میگویم ملامتم کنی اما، تو گویی مرا در آسمان هفتم، در اُلمپ، به بند کشیده اند.

نور طلایی رنگ خورشید از میان ستون های مرمرینِ دوریک به درون معبد دوید. شاه لبخندی زد و ردای سپید رنگ خود را از غبار مه صبحدم تکاند.

گفت : زبان جز به تحسینت نگشوده ام. هم اکنون از من چه میخواهی؟

پاسخ داد : که حقیقت را از برایم بازگویی.

زمزمه کرد : پس اندکی بیش بشنو ...

و زئوس، به پگاسوس دو بال داد.

*****

ساکنان زمین از تصویر پگاسوس گردن آویزها و مُهر ها ساختند تا داستان ایمان و آزادی، حدیث مکرر همۀ اعصار باشد.

پگاسوس، اسب بالدار نامیرا، صاعقۀ عرش، محبوب خدایان، هرگز از المپ فرود نیامد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط aminmoj  | 

 

اصولا وعده غذاییِ فکر نشده ایه :

یه تیکه نون، یه قلپ چای،

دو کلوم حرف، یه قلپ چای،

یه گاز کیک، یه قلپ چای،

یه تک سرفه، یه قلپ چای،

یه قلپ چای، یه قلپ چای ...

نبود بگه خب گربز [1]،

تو که صبحونه رو از خودت درآوردی،

خب آخه هیچی که از گلوی آدم پایین نمیره این وقت صبح.

 

 [1] (به ضم گاف و ب) آدمی که جُربُزِه دارد یا مانند آن / مترجم.

---------------------------------------------------------------------

پی نوشت : «مردا رو بشناس آمیگو اونا دو دسته ان ؛

                   دسته اول اونایی که عاشق یه زنی ان،

                   و دسته دوم اونایی که دوست دارن عاشق یه زنی باشن.

                   اما مردی از دسته اول فقط با یه زن رابطه داره،

                   و مردی از دومی با زن های زیاد.» لیمپو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط aminmoj  | 

 

رضا میگه تو داهاتمون خونه ها دسشویی ندارن. باس بری اون بیرونا، تَهِ باغ یه عمومیش هس، اونجا کارتو بکنی و برگردی. بعد میگه شبام اصلا دسشویی رفتن صرف نمیکنه که، باس دو نفری رفت. اصغر یه قُلپ چای میره بالا و میپرسه چرا دو نفری؟ جواب میشنفه که حاجی پشت دیوار باغ یه گبرستونه[1]، جرات نمیکنی تنها بری. میگم نه رضا، مگه اونجوری یکیتون بیرون وانمیسّه تنها؟ میگه چرا. میگم پس باس چارتا باشین، دوتاتون تو، دوتام بیرون، اینجوری هیشکی نمیترسه! و می زنم زیر خنده. اصغر لبخند زنان لیوان چاییشو میذاره زمینو میگه سوتی میدیا امین، اگه بخواد اینجوری باشه که همون دوتا کافیه، یا هردوتا تو، یا هر دوتا بیرون!

اسماعیل از تو اتاقش داد میزنه چی چی میگوی رضا؟ از یی خر شیطونا، بیا پاین. ینی تو داهات شوما خانوار سه نفره وا، پیدا نیمیشِد دیگه؟ آخه باز یه نفر که تو خونه کَمِس دادا ...[2]

 

[1] رضا تُرچه.

[2] ولی بخدا اسماعیل لُره!

----------------------------------

پی نوشت)

آقا حدودا یه ماه پیش داشتم میومدم آپ کنم خب،

بعد بین راه یکی از بچه های دوران کودکستانو دیدم،

بعد انقد حرف داشتیم باسه گفتن،

انقد حرف داشتیم ...

بعد دیر شد دیگه،

شرمنده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط aminmoj  | 

 

در گذر از پیش روی هر آنچه خوبش می دانم،

هیاتی بس رشک برانگیز داری، صوتی سحرآمیز ...

از دلِ هُرم شقایق ها می آیی؟

یا که طراوت چمن زاران؟

چون است که چُنین نترسی؟

 

هان ای بردگان ظلمت و ای خوابهای پریشان،

که رندانه با سَلامش در پیکارید،

از چه روی نوای خوشِ ترانه اش را انکار می کنید؟

گویی حقیقت را نه چندان ژرف، در پندار پرورانده اید،

پس در خویشتن شومتان حسودانه می خلید.

 

خدا را، ای همۀ هست های قصۀ خلقت!

شما را به بودتان سوگند،

غرور و شجاعتش را، نشاط و طراوتش را، جلال و ظرافتش را،

حقیقتش را،

پاس دارید،

مباد که نبودتان به زنگار زمانه بیالایدش.

 

تو خود اینهمه را نیک می دانی،

که مرا با گذشته سِرّی نیست،

و آنچه می آید را هرگز، از پیش باز نخواهم شناخت،

پس در شتابِ این دیر شدن ها،

شادمان،

غزل لحظه هایت را با من بخوان،

جوانی.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت) خااانووووماا و آقاایووون ... اصلنننن نگران نباشییننن ... همه چییی تحت کنترله ... راستیاتش چن روزیه که بد آنفلانزا گرفدتمون ... بعد هی خوب نمیشیم ... بعد هی روهم روهم قرص و کپسول می خوریم ... بعد یهو چی؟ ... مُخه چت میشه و ما ... ما؟ ... هاااایییی میشیییم ... !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط aminmoj  | 

 

من[1] فرزانۀ همۀ حکایت های آموزندم،

پیر مجالس صاحبِ وعظ و مرادِ مریدان طالبِ اندرز،

گمشدۀ مثنوی عارفان و شاهد غزل عاشقان،

شاید شمسم یا علی، خضر یا بودا،

مجنونِ نِی سواری، شیرمردِ عیّاری، مستِ هشیار یا رسولی علیه السلام ...

نچ!

کاش به وقت تشویش اما،

بنده ای هم یارای یاری من داشت.

 

-----------------------

[1] من نه ها، اون.

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط aminmoj  | 

 

یه چمدون پُره اسکناسای تا نخوردس،

نه باسه خاطرش به کسی مدیونم،

و نه با بودنش به کسی بدهکار،

شانس بوده یا سرنوشت،

لطف خدا یا لیاقت من،

یا اصلا هر چیه دیگه ای که تو بگی،

مهم اینه که حالا و همین حالا مال منه.    

 

شایدم یه چکِ روزه با رقم دُرشت،

که بی بروبرگرد باس بره نقد شه،

چون نه میشه پس اندازش کرد،

و نه باهاش سرمایه گذاری،

خب اگه تو فکر زیادتر کردنشی،

باس بگم متاسفم،

این یکی هیچ رقمه زیاد نمیشه.

 

یه پول درست و حسابیه که دستمه،

وظیفۀ منم اینه که خرجش کنم،

هر وقت، هر جور و هر قدر که بخوام،

کیه که بهم بگه چی-چقدر می ارزه؟

منم که ارزش هر چیزیو تعیین میکنم،

ببین مثلا اون کتاب سبزه روزی یه ساعت می ارزه،

این وبلاگ میانگین روزی ده دقیقه،

استادِ نظریه و روشها هفته ای دو ساعت از سرشم زیاده،

خواب، شبی هفت ساعت،

ورزش هفته ای شیش ساعت ...

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط aminmoj  | 

 

سلام من یک بلگت هستم.

البته که مهم نیست بلگت رو چطور میخونین،

بــِلگِت، بُلگِت یا بــِـلِگت،

چون قرار نیست هیچوقت با هم سلام-علیکی داشته باشیم،

جایی بشینیم،

یا گپی بزنیم.

 

به تعداد همۀ تختِ خواب های دنیا یک بلگت هست،

چون جای زندگی ما بلگت ها،

زیر تختِ خواب هاست.

یه نفره، دو نفره، چوبی یا فلزی، با تُشک پَر، پنبه ای یا ابری هیچ فرقی نمیکنه،

زیر هر تخت،

یکی.

 

امیدوارم از اون آدمایی نباشین که همش میگن نیست و نمیشه،

خب همونطوری که یه ماشین در داره و آینه بغل و داشبورد،

تختِ خواب هم بلگت داره.

و اینکه شما چیزی رو نمی بینین،

واقعا دلیل نمیشه که نباشه،

هم؟

 

اگه بخوام تصوری از یک بلگت براتون ایجاد کنم،

باید بگم ما بلگت ها خیلی شبیه لاک پشت ها هستیم،

با همون دُمِ دراز و دستای پشمالو ...

هممم ... یا شایدم شبیه کوسه ها ...

شایدم ... هممم ...

خب ما که تا حالا از زیر تختِ خواب شما بیرون نیومدیم،

تا بفهمیم لاکپشت ها و کوسه ها یا حتی سنجاقک ها چه شکلی ان!

 

اوه رفقا با آرامش سر جاهاتون بخوابین،

نه روی زمین یا کاناپه،

اصلا لزومی به این کارها نیست،

چون ما بلگت ها کاری به کارتون نداریم،

فقط نگاهتون می کنیم.

 

...

آم راستی یه چیزی،

میشه خواهش کنم وقتی رو تخت هستین،

یخورده کمتر وول بخورین و سر و صدا کنین؟

ممنون میشم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط aminmoj  | 

 

UNFORGIVEN

 

Gene Hackman : You'd be William Munny out of Missouri, killer of women and children.

ويليام ماني (كلينت ايستوود) تبهكار با سابقه اي بود كه يه دفه تو جوونياش باسه خاطر بمب گذاري رو ريل راه آهن، ناخواسته باعث كشته شدن زن و بچه ملت شده بود. بيل كوچيكه (جين هكمن) _كلانتر بدنام شهر_ موقع دوئل، اين حرفو باسه تحقير ايستوود جلو كافه نشينا زد ؛ غافل از اينكه دقیقا تو همین لحظه و شبِ بارونيِ شوم، كابوي پير احساس مي كرد ديگه دل و گوشش از اين حرفا پر شده.

Clint Eastwood : That's Right! I've killed women and children, I kill just about everything that walks or crawls, and I'm here to kill you Little Bill, for what you did to Ned.

دوئل انجام شد، ايستوود دخل هكمن رو آورد، و همينطور همه معاوناشو، حتي مردان غير مسلح، زخمي ها و كسايي كه فرار مي كردن رو هم از پشت زد. خلاصه اينكه هر نامردي اي كه تو غرب وحشي ممكن بود شما از يه گاوچرون ببينين از ايستوودِ پير سر زد بجز يه چيز ؛ تو تمام فيلم اصرار داشت به زنش كه چندين سال پيش مرده بود خيانت نكنه.

وقتي به همه قبولوندي كه آدم با شرافتي هستي، اونوقته كه ميتوني هر غلطي بكني بدون اينكه شَرفِت لكه دار بشه.

 

کلیسا

رفتم تو و گفتم سلام میخوام با اسقف صوبت کنم!

نمدونم شاید با خودم فکر کردم وقتی یه جایی میری که باسه یه اقلیتیه که دستشون از زمین و آسمون کوتاس و هر حرفیو باس بشنوفن و هیچ حرفشونم به جایی نمیرسیه میتونی بچه پر رو بازی درآری. ولی پوستشون کلفت شده این ارمنی ها.

«تو؟! ... با اسقف؟! ... قبلا وقت گرفتی؟ ... واستا ببینم اصلا چیکارشون داری؟!»

برخوردش هرگز بر آموزه های مسیح منطبق نبود. «نه وقت نگرفتم، سوال دینی دارم.» واقعا چه کار دیگه ای میتونستم با یه روحانیِ مسیحی داشته باشم؟

«سوال دینی؟ ... دینی؟! ... تو ... اصلا مگه همین آیت الله های شما ... مگه شما هر وقت بخواین میتونین با این آخونداتون صوبت کنین؟!»

خب آخوندای ما عَمَلا ولَن و در واقع شما هر وقت و هرجایی که اراده کنین و تحت هر شرایطی که باشین و باشن میتونین باهاشون صوبت کنین. پس گفتم : «آره!»

دستاشو زد به کمرشو سرشو گرفت بالا : «هم؟! مثلا تو هر وقت بخوای میتونی با آقای خامنه ای صوبت کنی؟!»

یارو گیر بود. «قربان من قصد بحث کردن با شما رو ندارم، من سوال دینی دارم، حالا اسقف یا هر کس دیگه ای که بتونه.»

طرف چند ثانیه ای تو چشمام خیره شد، انگار که کوتا اومد : «همینجا واستا.» پس رفت تو دفترشو گوشی تلفن رو برداشت و همینطور که بهم زل زده بود خیلی آروم با اونور خط چند جمله ای ارمنی صوبت کرد. پس با سر اشاره ای زد که بیا تو و بعد گوشیو داد دستم : «بپرس.»

 

Red Hot Chili Peppers

کامران دوستِ حسین[1] "لقمۀ سوشی" رو باسه اوقاتی که زندگیت از هیجان خالی شده پیشنهاد میکنه. پنج قطره سس فلفلو رو یه قاشق ترشیِ بندری بریز و با یوخده نون برو بالا ... آو ببخشین زندگیتون پر از هیجان بود؟ ... پس تا نیم ساعت سرفه کنین.

 

اين پيشي همان پيشي است

بالاخره بعد از مدتها یه گربه رو اغفال کردم.

بذا بهت بگم سرکش ترین اونها رو میشه با خاروندن زیر گلو و نوازش روی پوزشون جادو کرد ؛ ولي خب مساله اینه که بتونی دستتو به اینجاها برسونی. پس مردمک چشمای نیمه بازشون گشاد میشه و غُرغُرهای رضایت آمیزشون میره هوا، دمشونو بالا میگیرن و خودشونو هی میمالن به شلوارت. البته همینکه چشمشون بيفته به يه چيز متحرك _مثل دستمال کاغذی یا برگ خشکی که باد تکونش میده یا حتی سوسک آشپزخونۀ سیاهی که در حال دویدنه_ اونوقته که مثل جن زده ها یهو سر جاشون خشک میشن. بعد با سرعت از تو دستت میپرن بیرون دنبال اون چیز!

گربه ان دیگه ...

 

Gillette

به تعداد انگشتای یک دست مناسبت باسه تیغ زدنِ صورتم سراغ ندارم. البته كه باید دلیل خیلی مهمی داشته باشی باسه انجام کاری که بهش حساسیت داری.

و اما اولین شب های پاییز، از مهم ترین ِ این دلایلن.[2]

 

-------------------

[1] پسر خاوله!

[2] خب اونایی که تواناييشو دارن ميتونن خودشون امتحان کنن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط aminmoj  | 

 

با این که میشینم یکی ام بدتر از خودم،

با اون که میشینم یکی ام بهتر از خودم،

با خودم که میشینم اصلا یکی دیگه ام!؛

سه معادله با چهار مجهول.

 

---------------------------------------

پی نوشت) ای لشگر صاحب زمان،

                  پیش بسوی کلیسای وانگ!

پی نوشت خصوصی) بهترین جا باسه قدم زدن نه تهرانه، نه اصفهان و نه حتی مشهد ؛ بلکه فقط و فقط بیابونه.

خب دلیلش سادَس، چون اونجا نسبتِ سطح معبر به سطحِ کل صد درصده، بعد نیس خیلی وسیعه و اینا ... ;)

یادآوری) من نمی فهمم چرا وقتی پی نوشت خصوصی ای هست و منم تاکید میکنم بی خود باسش کامنت نذارین، بازم اغلبِ کامنتای اون پست باسه همون پی نوشتَس! کلا دوستان علاقمندن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط aminmoj  | 

 

خفاش اول گفت :

«سرم داره گیج میره،

من باید از یه جایی آویزون شم.»

خفاش دوم جواب داد :

«منم همینطور ...»

خفاش اول دوباره گفت :

«نمتونم به خورشید نیگا کنم،

احساس میکنم چشام داره در میاد.»

و خفاش دوم باز جواب داد :

«هه! منم همینطور ...»

 

بعد هر دو برای لحظه ای سکوت کردن،

پس به احترام غروب رمانتیکی که خالق این احساسات مشترک بود،

تا خاموشیِ کامل خورشید تو همون وضعیت موندن.

 

عکس از اینوری است

--------------------------------------------------------------

پی نوشت) Vespertilian Whisper 1

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط aminmoj  |